تبليغاتX
نوشته های من

نمیشود نوشت!

اینجا جای گفتن نیست

نوشته ی نسیم در یکشنبه دوم تیر 1387 ساعت 22:59 | لینک ثابت |
روزی یک فضانورد و یک جراح روسی درباره ی مسیحیت بحث میکردند.جراح مغز مسیحی بود اما فضا نورد نبود.

فضانورد گفت:من بارها به از جو زمین خارج شده ام  اما هیچگاه فرشته ای ندیده ام.

جراح مغز با تعجب به او خیره شد و پس از لحظه ای گفت :من هم مغز های هوشمند زیادی را  عمل کرده ام اما هیچگاه فکری در آنها ندیده ام.

 

نوشته ی نسیم در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 ساعت 23:47 | لینک ثابت |
   باید بشمارم تا خوابم ببره
1...2...آدمها چقدر میتونن ابله باشن و مذخرف!....3...4...وای خدایا امتحانهای ترم!...داره تموم میشه سال...!5...6...7.....8...نمایشگاه کتاب! ...چقدر منتظرش بودم!...9...10...11...(سانسور!)چه بچه باحالیه! خوشم اومده جدیدا ازش خیلی!...12...13...20...21..22....به من چه! کاریش نمیشه کرد!کاریه که شده! من که نمیتونم کاری کنم! اصن تقصیر خودش بود! مجبوره اون کارو بکنه؟...(چند بودم؟)31....32...33....34...وای پریشب چقدر زیاد موندم تو نت! علافم ها!....30....31...32...33..34..35..........49...50....باید یه فکری به حال مثلثات بکنیم! دو روز مونده به ترم تازه جزوه دادن! باز خوبه با(...)یه فکری میخوایم واسش بکنیم!....61...62..63...بابا اینطوری که من میشمرم خوابم نمیبره که!نباید به هیچی فکر کنم!...60...61...62......71...72...73...ایول کیسه خوابم جور شد! چطور میلم نرفته بود؟این یاهو هم مسته ها!یزد چه خوش قراره بگذره!  مخصوصا که...!!!(چند بودم؟)....من که نمیخونم شعرمو!(بگو مرض داشتی انداختی توی صندوق چکاد قلم؟!) ...81....82..83.......115...116...{یک سانسور  طولانی.....!}عمرا!عمرا! من؟!؟..120..121...122...123........136....  اونروی سگم بالا اومده بودا!خاک بر سرم!!! ....130...131....
  
    یادم نیست تا چند شمردم. دیگه فکر نخواهم کرد.مگه آماده ی دیوونه شدنم؟!؟؟!! اینقدر خودمو خسته میکنم که شب جسد بشم (چطوری؟) اصولا فکر کردن باید کار مسخره ای باشه وقتی که قرار نیست به نتیجه ای برسی.
    وقتی میخوای به یک نتیجه برسی ، و از "به نتیجه نرسیدن" سر خورده میشی ، فکر نکن.
   وقتی تو مسئله های بی اهمیت روزانه ،از فکر کردن به نتیجه ی دلخواه نمیرسی ، تو رو چه به فکر به دنیا...فضا...
   نه خیر! اصلا اینطور نیست.آدم باید به نتیجه برسه.مگه توی عمر ، نوجوونی ،این خوش شانسی کوتاه،چقدر به آدم رو میکنه که تو از دست بدیش؟ اگه الان به نتیجه نرسی ،5سال دیگه موضوع رو منتفی خواهی دید.میشی مثل یکی از آدم بزرگا که همه پرونده ها رو منتفی میبینن :چیزی نیست که ما ندونیم .این معلومه که! چه فکر هایی میکنی! من؟ من که هیچوقت به اینا فکر نمیکردم!
    یادشون میره!مهم نیست....
    پرونده های بزرگ بسته خواهد شد و خاک خواهد خورد ، مثل آدم کثیفی که عطر میزنه ،روشو  خواهی پوشاند  و گهگاهی اذیتت خواهد کرد ، اما یه مقدار دیگه عطر،یه مقدار دیگه بی خیالی و اعتماد به "هیچ" روشو خواهد پوشوند.مطمئن باش. فرصتی نمونده. بینم...نکنه تو هم؟...
     هیچی...جای بحثی باقی نمونده. بهش فکر نکن...


    پ.ن:نکنه که داری بهش فکر میکنی؟ مهم نیست بابا!دنیا میگذره!
    پ.ن: خودت بگو من الان باید چی کار کنم؟ چیزی تا یزد نمونده . باید حل بشه.
    پ.ن:پ.ن قبلی ربطی به مطلب بالا نداره ها.مطلب بالا هم  ربطی به پ.ن قبلی نداره!

    پ.ن.پ.ن.پ.ن: این پست قدیمیه! من امروز از یزد اومدم!

نوشته ی نسیم در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 9:26 | لینک ثابت |
سلام بر کوران گرامی!
میگم شما هم دقت کردید ما آدمها چقدر هیچی رو نمیبینیم؟
(ا راستی سال نو مبارک!)
مثلا من خودم یکبار که داشتم به جدول مندلیف رو جلد کتاب شیمیم نگاه میکردم ،دیدم که شکل مولکول naclرو هم رو جلدمون کشیده! بعد بهخودم گفتم :نگاه! من 100بار جلد این کتابو نگاه کردم (بخاطر جدولش) اونوقت یه بار نشده اینو ببینم! تازه از چند نفر دیگه هم پرسیدم اونها هم دقت نکرده بودند!
خیلی بده ها! تازه یکبار که دیگه خیلی سنگ تموم گذاشته بودم  ماشین جلومو ندیدم!
برف اومده بود و منم تازه از مدرسه اومده بودم .توی راه خونه صورتم تقریبا کامل توی آستینم بود(من عادت به دستکش ندارم! دستامو میبرم توی کاپشنم و میگیرم جلو صورتم "ها" میکنم!) خلاصه دیدم یکی بوق میزنه! سرمو آوردم بالا دیدم در فاصله 2 متریم یه ماشین سبز شده!
خلاصه اینکه نمیدونم شما تا چه حد "نمیبینید" اما امیدوارم وضعتون از من بهتر باشه یعنی ما اندازه بچه 1 ساله ها هم نشدیم ؟!(خب نشدیم دیگه!)
دیدن یا ندیدن...مسئله اینست!
نوشته ی نسیم در دوشنبه نوزدهم فروردین 1387 ساعت 15:8 | لینک ثابت |
وای عیده
من خوشحالم! همه چیز خوبه!(اگه گفتید به جز چی؟! مانتو ها!)
البته یه چیزی هنوز مشکل داره...اما حلش میکنم! حتما!
امسال هم که مانتو ها تنگ و بلند بودند! (بله! کاملا برای من خوب بودند!)
مدرسه هم هی تکلیف نمینویسیم هی امتحان عقب میندازیم هی از حق پرست (معلم شیمی!) حرص میخوریم و کلا خوش میگذره!
بوی بهار اومده و من حس خوبی دارم. اما چون بعدش کلی کار داریم از جمله آزمون جامع ، فکر نمیکنم بعدش خوش بگذره!
یک چیزی...یک مشکلی....اه! ولش کن! به من چه!
یه موضوع مسخره و خنده داری به نام "چراغ موشی" هم وجود داره که قراره عید منو سرگرم کنه!
و امیدوارم کسی که خودش میدونه کیه منو ببخشه.البته این کاری که من کردم بهترین کار بودش.خودشم میدونه. اما چرا اینا رو ایینجا مینویسم؟ چون حال ندارم سر این موضوع باهاش بحث کنم!
ای خداااااا هیچوقت واسه عید اینقدخوشحال نبودم! امیدوارم تو ذوقم  زده نشه!

نوشته ی نسیم در سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 ساعت 16:36 | لینک ثابت |
سلام.

نمیدونم چی میخوام بگم اما فکر میکنم حرفهای زیادی برای گفتن داشتم.

اما نگفتم.

عید نزدیک شده و یک سال دیگه هم داره تموم میشه اما من هنوز با خودم مشکل دارم. نمیدونم ب چی اما یه مشکلی وجود داره .نمیدونم چی یا از کجا.

"خداوند  در ملکوت اعلا  نشسته است و به آنهایی میخندد که به او اعتقاد ندارند."

خیلی جمله ی با معنی ایه . من نمیتونم بفهمم که چطور میشه به وجود خدا اعتقاد نداشت اما نمیتونم عاشق خدا باشم.نمیدونم چرا. یه جورایی بیشتر میترسم ز خدا تا عاشقش باشم. شاید یکی هم بگه من نمیدونم چطوربعضی مردم نمیتونن عاشق خدا نباشن.

شرم آوره!

آیا همه ما آنچه که میتوانیم هستیم؟ آیا آنچه هستیم که باید باشیم؟

سوالهای فلسفی نمیکنم. اعتقاد به بحث فلسفی ندارم چون هر کسی یک عقیده ای داره. میتونی عقایدتو بگی. اونوقت شاید یک هم عقیده پیدا بشه. اما....شاید هم هنوز بعضی هآ فلسفه را چرت و پرت میدونن.فلسفه صغری کبری بافتن نیست.فکر کردنه .کمی عمیقتر.(اینو گفتم که یکی بفهمه که نمیفهمه!)

گذر عمر خیلی زوده. فکر کن توی یک ثانیه بیشتر کار ها غیر ممکنه. حالا چه برسه به کار های بزرگ انسان های بزرگ.

هیچوقت دیر نیست اما هیچوقت زود هم نیست. وقت هم نداریم. من که ۱۶ ساله ز عمرم گذشته و هنوز هیچ کاری نکردم.فکری هم توی سرم نیست :خوددرگیری.

"کسی که سعی کند سرنوشت را ببیند سرنوشتش را خواهد دید."

 

/عید نزدیکه!شاد باشیم!

/جمله ها از "راز فال ورق "

 

 

 

نوشته ی نسیم در یکشنبه پنجم اسفند 1386 ساعت 13:18 | لینک ثابت |

 

چه مغز های حیرت انگیزی در این موجودات کوچک در حال تحلیل رفتن است!

دنیا در مرز انفجار فکری و انفجار بی پروایی انسان ها، هنوز جمله بالا را میخواند...انفجار مغز ها...افول مغز ها...فرار مرز ها...مغز ها! دنیا بر پایه ی مغز های دو پاهایی کوچک میچرخد...و بر پایه ی همین مغز ها هم از بین میرود.

چه موزیک غم انگیزیست آهنگ پایان عمر مغزی در سر یک انسان..شاید جوان  ..شاید با انرژی ...شاید گمگشته در آرزو های دور و دراز انسانی...شاید من...شاید تو...

اندازه ی بی نهایت راه تا خودشناسی وجود دارد....شناختی که از مغز انسان سرچشمه میگیرد...چه دور!

حس شادی و بی پروایی دارم.حس لبریز بودن از بی نهایت...حس باز کردن پنجره و دیدن کل دنیا...کل کهکشان...کل آفریده های خدا....

حس ترس از سقوط به درون بینهایتی از تاریکی و وحشت ،با فریاد هایی از جنس تلالو نور شب...تلالو در در تاریکی اعماق سلول هایم...وحشت.

به بینهایتی کوچک خیره و آزمندش..! شرم! چه کوته فکری هستم!..لبه ی پرتگاه...لبه ی تیغ...

نقطه ای تاریکی در حرکت است.فاصله اش از من یکی ست.در تلاش کشف آن از او دور میشوم..مغزی کوچک و عجیب..مغز هایی بزرگ..6میلیارد مغز!

 

پ.ن:برفای قبلی تموم نشده دوباره امروز اومد!

نوشته ی نسیم در یکشنبه هفتم بهمن 1386 ساعت 10:55 | لینک ثابت |

با سلامی دوباه!  

از اونجایی که خاک  تموم سطح وبلاگ منو گرفته سلامی با شرمندگی!
بالاخره امتحانها تموم شد و من احساس میکنم اونها رو در هاله ای از مه دادم! با اون سرما خوردگی چند ماهه که هنوزم خوب نشده و..!

اما خب!هر چی شد تموم شد رفت و الان هیچی مهم نیست جز اینکه این جبهه ی هوای سرد داره پا میشه با من میاد اصفهان و من نمیدونم از دستش چکار کنم که نگذاشت این برف باحال به ما بچسبه!

ّهمینه دیگه!برف بیاد .تو مجبور باشی دینی بخونی آخر سر هم میگن مناطق ۲۷گانه ی تهران تعطیل!

خلاصه اینکه الان حرفی برای گفتن ندارم جز اینکه شدید به کند و کاو توی شخصیت آدمها علاقمند شدم!

تا آپ بعدی!

پ.ن:در حین جدول حل کردن به این سوال برخوردم:کلمه ای دو حرفی که نماز رو باطل میکنه...!جوابش بعدا در اومد "شک!"

 

                                                                                              

                                                                                               

نوشته ی نسیم در سه شنبه بیست و پنجم دی 1386 ساعت 10:25 | لینک ثابت |

 

 

عشق و ازل

از روز ازل خاک زمین شد دل ما                     سیب و هوسش دردسر و مشکل ما

راهی شده در خاک گناه و هوسش                    این روح همانست و هوا در دل ما

کوهی نتوانست که عشقی ببرد                    عشق آمد  و شد تا به ابد همدل ما

ای عقل!چرا سخت نبینی ره عشق؟                 دریا هوس عشق و بدن ساحل ما

ای روح!چرا پر نکشی زین همه درد؟                     دنیا و جهان،دوری دل،حاصل ما

بازیگه دنیا و هوسبازی عشق                                   تالاب زر و زیور ما ،محفل ما

دنیا به درازا کشد و غرق شویم                         جنات شود یا نشود محفل ما؟....

 

/شعر بالا،حاصل بی حوصلگی من سر زنگ ادبیات و شیمیه!

/چند روز بعد از نوشتن شعر،از اخبار شنیدم از عمر انسانها به روی کره ی زمین 1000 سال دیگه بیشتر نمونده. انگار بیت آخر من نقض شد!...چیزی به پایان دنیامون نمونده....

/اگر بگند که 100سال دیگه به پایان دنیا نمونده هم فکر نمیکنم ما به خودمون بیایم...

نوشته ی نسیم در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 ساعت 8:9 | لینک ثابت |

  

ما بلاخره رسیدیم! عظیمت بزرگ انجام شد و من در  حال حاضر که این متنو می نویسم منتظرم که در اولین فرصتی که اینترنت گیرم اومد وبلاگو آپ کنم.

مشکلات نسبتا بزرگ و جالب و شرمنده کننده حتی برام پیش اومد که بهشون یک اشاره ای میکنم:

-آب حمام باحالی داشتیم که کمی تا قسمتی "یخ" بود و از روش قدیمی "قابلمه ی آب داغ" برای حموم استفاده کردیم که گویا مشکل امروز به خوبی و خوشی حل شد!

-وجود خواهری از جنس خواهر من با من در یک اتاق مصیت بزرگیه که به  نیروی دفاعی و قضایی شدیدی برای حل و فصل نیاز داره!

-بعد از nباد جابجا کردن تخت ها و خندیدن و غش رفتن از دیدن حالت تخت ها ،به یک حالت آدم وار راضی شدیم!

-خب،این همون مشکل شرمنده کننده ست!:">اصولا یک سری چیز هایی هست که آدم در ضمن عزیمت به جای جدیدی نمیدونه مثل قبله!(مخصوصا اگه در زمینه ی جغرافی هم چیزی بارش نباشه!)

ما هم در همین زمینه از برادرمون سوالی پرسیدیم غافل از اینکه  اون جواب منو با تصور اینکه خودش "منم" به من داد! نفهمیدید چی شد؟! طوری نیست! یعنی 180 درجه واونه ی آنچه من فکر کردم قبله بود و ما هم خلاصه کارمون را انجام دادیم.

قرار بود خانواده از این موضوع خبر دار نباشند (الی خواهر و برادرمان!)که خب...همه فهمیدند! و من الان در دوره ی غمباد و غصه داری سر میکنم!

 

حالا یک بررسی کوچیک بین مدرسه اینجا و اصفهان هم انجام میدم.

چند چیز  جالب: اینجا ساعت رو به حالت مثلا"سه ربع کم " نمیگویند!فقط حالت "یک ربع به سه " میگویند! یا "تاکسی تلفنی "را فقط میگویند"آژانس"!(یک مورد دیگه هم بود که یادم نیست!)

حیاط مدرسه اینجا یک چهارم اونجا هم نیست اما داخل مدرسه بزرگتره!

(تاکسی ی اینجا برای چند تا مسیر کوچک )بردن 4تا بچه مدرسه ای که یکیشون هم من باشم از طالقانی به ملاصدا و نیایش )10 تومن مارو پیاده کرد که خب،چون من مسیر خونه را درست بلد نبودم و یک ساعت دنبال خونه گشتیم زیادی سود اضافی نکرد!

بچه ها خوبند!لهجه ی باحالی دارند و از لهجه ی اصفهانی غلیظ(که من بلد نبودم)خوششون میاد! و اینکه جو مدرسه خیلی خوش و ریلکسه و مثل اصفهان استرس برای درس نداری. معلمها هم تا حالا بد نبودند. در ضمن درس "پژوهش " و "کارگاه" داریم که اصفهان نداشتیم. الان برای پژوهش هنر باید گل بگیریم مجسمه درست کنیم!(تا حالاش!)

یک سرودی بچه ها دارند به نام سرود ملی که بچه ما درش مثل "عمو زنجیر باف" از کوچیک به بزرگ گرد میشوند و در حیاط سرودی که از خودشونه رو میخونند!

اما خب...دلم برای بچه های اصفهان خیلی تنگ شده...به فکر همه شون هستم. امیدوارم زود بتونم برگرد ببینمشون.

 

دیگه چیز جدید و جالبی به ذهنم نمیرسه که بگم. فقط همین. امام مدرسه از اون چیزی که فکر میکردم خیلی بهتر بود. الان تنها مشکلم دلتنگی وست های اصفهانه (چون هنوز درس ها جدی شرع نشده که مشکلهام شوع شه!!!)

 

نوشته ی نسیم در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386 ساعت 12:15 | لینک ثابت |
به علت ویروس یابی عظیمی که در کامپیوترم اتفاق فتاد در حال حاظر  کامپیوترم خرابه و من ژست جدید نداشتم! از اواخر این هفته هم به طور علنی میرویم تهران و من اونجا اینترنت نخواهم داشت تا هر وقتی که خدا بداند! اما شنیده ایم که سایت مدرسه باحال است!!!تا ببینیم...!

اما من هروقت کامپیوترم درست شدو مجالی برای نوشتن پیدا کردم خواهم نوشت! منتظر باشید..!!

دیدید هیچی نشده مهر اومد..؟!!۱

نوشته ی نسیم در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 16:1 | لینک ثابت |

 

خب،خواستم که یک شعر خداحافظی بنویسم برای همه چیز،اما مطمئن نبودم.اما الان دیگه تقریبا مطمئن شدم.البته هنوز امیدی هست!آدم که نباید امیدشو از دست بده!خب...دیگه همین!

 

 

خداحافظ

خداحافظ تو ای شهر عزیز و نصف این دنیا                  بدان هرگز در این دنیا نباشد مثل تو همتا

خداحافظ شما ای مردم بدجنس و بی پروا!!!                که خوبی هایتان تنها برای ما شده پیدا

خداحافظ محل درس و عشق و حال و خندیدن     که من را مهر تا خرداد هر سال در شما دیدند!

تو ای فرزانگان اصفهان مهد تلاش من                            تلاش جنگ با ناظم و با زور تمام تن!

خداحافظ شما ای ناظمان مهربان من!!!                که خوشحالید از این رفتن و آزاد و رها از من

خداحافظ شما ای دوستان خوب و بی همتا                در این دنیا نباشد از شما مثلی برای ما

خداحافظ تمام آشنایان من کوچک                      که رفتم،برگمانم بازگشتم مانده در یک شک!

اگر خوبی بدی زشتی و زیبایی ز من دیدید                  اگر روزی زمن ناراحت و روزی بخندیدید

بخشیدم ازیرا رفتنی ام من از این استان         وخواهم رفت از این استان به شهر دودی تهران!

                                                                                                       

                                                                                                          شعر از خودم

 

 

/از دوستان عزیز خواهشمندم از بازگو کردن این شعر در پیش ناظم های عزیزمان خودداری کنند که فجیعا پیگرد قانونی خواهد داشت!مطمئن باشید!

/اگر شما هم در حالی که به آهنگهای بعد از ظهر رادیو گوش میکردید شعرتون بهتر از این نمیشد!در هر حال...این شعر تقدیم از من به هر کسی که خوندش!;)

 

نوشته ی نسیم در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386 ساعت 19:47 | لینک ثابت |

خب،بالاخره تموم شد...یا شاید هم بالاخره شروع شد!

سوالی را پرسید و در جواب ...بالاخره...بله.

جواب بله بود.بین "بله" و "نه " مانده بودم و با خوشبینی تا حد مرگ خودم،به جواب نه فکر میکردم.آره...جواب نه میشه...من میدونم...نه بابا...کی گفته قبول میکنن؟...

اما تموم شد و حالا یک تغییر قطعی برای من به وجود اومد.خب ، چه توقعی غیر از "مبارک باشه" بقیه هست و "نرو"ی دوستان. و من.چه توقعی از من هست؟ دوست داشته باشم؟ نداشته باشم؟ خب ،تنها چیزی که الان همه نیست همینه.پس بهتره من ساکت باشم.اونم حالا...!

هر کسی نظری داره که منطقیه و من کاملا با نظر هر کس موافقم.اما همین منو گیج کرده.چون چند نوع نظر مختلف را قبول دارم..وقلبم یه چیز میگه،دلم یه چیز،مغزم یه چیز و آخر سر همه با هم میگن:همینه که هست!

زشت ترین جمله موجود در جهان همین جمله ی قبلیه!نه؟ اینکه نتونی هیچ کاری بکنی،هیچ کاری.ونتونی حرفی هم بزنی.چون کسی نمیفهمه و دلیلی میاره.

اینجا دیگه نمیتونم بگم:به ماچه!چون به ما مربوط میشه.

...دارم به این فکر میکنم که این پست چقدر متفاوته با پست قبلیم.دو تا موضوع جدا.حقیقت و رویا .مهم و سطحی...عجیبه!عجیب اینه که نوشته هام چقدر با نوشته های چندین ماه پیشم فرق میکنه!

دیگه نه اونقدر ها بیخیالم و نه اونقدر ها چرت و پرت نویس!

اما اونجوری را بیشتر دوست دارم.چی میشد دنیا اینقدر جدی نبود!چی میشد همه مثل بچه ها بودن؟کسی به خاطر یه چیز مسخره خودشو بدبخت نمیکرد...امانه.دنیا هر لحظه بیشتر حوصله منو سر میبره.آخ که کاش دوباره ،فقط برای 2 روزبچه میشدم.اشتباهات،بچه بازی میبود و با یک لبخند رفع میشد...با دوستها بازی میکردیم...آدم تا بچه ست ،دلش میخواد بزرگ بشه و بفهمه مسئولیت چیه اما وقتی بزرگ میشه می بینه که انگار مزه مسئولیت مثل زهره! خندم میگیره وقتی یادم می افته بچگی چقدر دلم میخواست مانتو بپوشم!!!البته تا حدود 6-7 سالگی که پوشیدم،و بعدش گفتم:یادش بخیر بچگی مانتو نداشتیم...!

اما در هر حال این صحنه ی نمایش دنیا ،همونطور که این آهنگ ما داره میگه،ادامه داره و باید ادامه پیدا کنه...The show must go on .خب،ادامه پیدا میکنه.مگه ما حرفی زدیم؟

باید شجاع بود!باید جنگید ویلا همه چیز از دست میره!نباید گذاشت حقمون از دست بره!باید از لحظه لحظه عمرمون استفاده کنیم...خب،اینها گفتنش آسونه اما عمل...به نظر من بیشترش مسخره ست!

اما فعلا که هستیم و باید از بودن لذت بریم. همین ! و به جواب قطعی "بله" فکر نمیکنم! شاید یک وقت دیگر برای فکر کردن به مشکلات باشه!بله! فردا خود روز دیگریست!

/because of you…

/ یک نیمه عمر آدم بهش خوش میگذره:یا جوونی یا پیری!

/اه!چقدر بنویسم؟کو گوش شنوا...

 

 

نوشته ی نسیم در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 3:53 | لینک ثابت |

من یه سوالی دارم:

مردم چرا اینقدر عاشقن؟!

جدیدا که دارم توجه میکنم ،در بیشتر وبلاگ های بی نام و نشان (مثلا فقط اسم کوچک یا اینکه اصلا اسم یه چیز دیگه را برای خودشون مینویسن)همه دم از عشق و عاشقی میزنن...!

مهرداد جونم...سارای عزیز....الهام زندگی من....مهدی من....!

(البته اینها رو همینطوری از خودم گفتم.اما خب هستند دیگه...نیستند؟!)

خب شاید یه دلیل منطقیش این باشه که مردم جایی برای زدن حرفشون ندارند بجز اینتر نت.آخه برن به مامانشون بگن؟!به باباشون بگن؟!به دوستاشون بگن؟!(اوه اوه!)به خود طرف بگن؟!(دیگه بدتر!)

همینه دیگه...مردم عاشقن!حالا به واقعی یا هوسی یا الکی بودنش کاری ندارم.اینه که هست...!حالا یه راهش همینه که آدم یه جایی خودشو خالی کنه،یه راه دیگه ش هم اینه که بهش فکر نکنه(که عمدتا جواب نمیده!)یه راه دیگه ش هم اینه که با طرف قضیه با هم در این زمینه به تفاهم برسن و ...!خلاصه!راههایی که به عقل جن هم نمیرسه!

قبول نداریدکه کمی موضع اینها "کشکی" شده؟!شاید هم من به انواع کشکیش برخورد کردم اما ....

بالاخره این مسئله ایه که در حیطه تخصصی ما نیست!من فقط الان با خودم کلنجار رفتم!اما هنوزم جوابی ندارم... به قول یکی از دوستام:اصلا به ما چه...!

 

/وقتی مجنون با لیلی هاش(!)چت میکنه....چه توقعی هست؟!

نوشته ی نسیم در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 23:34 | لینک ثابت |

لبخند همه ی آدمها تلخ شده.هوا بوی مرگ میدهد.پارکها پر از انسانهای فراریست،فراری از مشکلاتی که در همان فضای سبز هم به آن فکر میکنند.زیبایی های ظاهری گناه را پنهان کرده.لبخند ها شرمندگی ها را.نگاه ها هوس ها را دنبال میکند و هوس ها زندگی ها را.روح ها در زیر بار مشکلات خورد میشود و چهره ها سرد.رنگها دنیا را "زیبا"نقاشی میکنند تا بگوییم که ما در این دنیای زیبا و رنگی خوشحالیم.ولی...به که بگوییم؟به مریخی ها؟خودمان که از اندوه دنیا باخبریم...

خنده دیر به لبها می آید.غصه زیبا شده.مردم غم را دوست دارند.ماتم ،تمام دنیا را فرا گرفته.زمین ،یه انتظار مرگ خود نشسته و هنوز هم بدیها را رنگ میکند.خوشی ها را میسازد تا غمها رابپوشاند. و همه چیز پنهانست...

غروبها می آیندو به مثال پاک کنی ،رنگها را پاک میکنند.از غروب فراری میشویم.دم غروب دلها میگیرد.حقیقت فاش میشود.حقیقتی که فراموش شده.

و تنها چیزی که به گوش میرسد،صدای خنده ی مرگ است.مرگ زندگی...

 

/حوصله ی خوشی ندارم.گیر کردم.

/دو راهی بزرگ من! تو دیگه از کجا پیدات شد؟!

نوشته ی نسیم در جمعه پنجم مرداد 1386 ساعت 23:53 | لینک ثابت |
 
offshore